نويسنده : (کوچه گرد...) ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧

 

   در کوچه مان پیچید دیشب هم صدایت

   آنجا تو بودی ـ ماه ـ  من ، عشق و خدایت

 

   دستی به دور گردنت انداختم ، بعد

   گفتم مبادا گم شوی ، جانم فدایت

 

   از چشمهایم سیل غمها بر زمین ریخت

   دیدم که می لرزد دوباره شانه هایت

 

   گفتم اگر بن بست باشد راه ما باز!

   تو لب گزیدی زیر لب خواندی دعایت

 

   در یک سکوت ساده طی شد کوچه اما

   انگار قلبم شعر میگوید برایت

 

   دست مرا از گردن خود باز کردی

   حس کرد قلبم سردی حال و هوایت

 

   گفتم اگر ترک ام کنی میمیرم امشب

   دیگر کسی با خود ندارد بوسه هایت

 

   دیشب تو با بی اعتنایی رفتی و ماند

   یک ماسه ـ یعنی من ـ که له شد زیر پایت

 

                                      (غزلباران ، امید)