نويسنده : (کوچه گرد...) ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

   زیر گنبد کبود
   جز من و خدا کسی نبود
   روزگار رو به راه بود
   هیچ چیز
   نه سفید و نه سیاه بود
   با وجود این
   مثل اینکه چیزی اشتباه بود...

   زیر گنبد کبود
   بازی خدا
   نیمه کاره مانده بود
   واژه ای نبود و هیچ کس
   شعری از خدا نخوانده بود...

   تا که او مرا برای بازی خودش
   انتخاب کرد
   توی گوش من یواش گفت:
      «تو دعای کوچک منی »
   بعد هم مرا
   مستجاب کرد...

   پرده ها کنار رفت
   خود به خود
   با شروع بازی خدا
   عشق افتتاح شد
   سال هاست
   اسم بازی من و خدا
   زندگی ست
   هیچ چیز
   مثل بازی قشنگ ما
   عجیب نیست
   بازیی که ساده است و سخت
   مثل بازی بهار با درخت

   با خدا طرف شدن
   کار مشکلی ست
   زندگی،
   بازی خدا و یک عروسک گلی ست...