نويسنده : (کوچه گرد...) ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸

ای خدا،

می شود باران ببارد؟

همین امشب!

قول می دهم فقط

قطره های پاکش را بغل کنم!

و بی هیچ اشکی

دستهایش را بگیرم

قول می دهم

فقط بویش را حس کنم!

اصلا اگر ببارد

فقط از پشت پنجره نگاهش می کنم

قول می دهم برایش شعر نگویم

فقط... می شود؟

امشب.... ؟

 

خدایا،

دلم به اندازه تمام روزهای بارانی تنگ است...

دلم به اندازه تمام شبهای مهتاب، رویایی ست...

خدایا...

ما را به حال خود رها نکن...

تو می دانی چه دردی من به دل دارم!

پی درمان نمی گردم،

هرچه خود خواهی و از دوست رسد می خواهم...

 

کاش امشب ببارد

می خواهم خیس باران شوم!

می خواهم تمام ابرهای دلم ببارد!

می خواهم با باران همنوا شوم تا...

می خواهم تمام شوم...

...

                              (کوچه گرد...)