نويسنده : (کوچه گرد...) ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦

     

        مي بيني سكوتم را ؟ 

مي بيني درماندگي ام را ؟

مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟

مي بيني ديگر رؤياي داشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟

مي بيني هق هق ِ نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟

مي بيني؟!...

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد.

ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند.

ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست.

مي بيني دستهايم سرد تر از هر زماني عكس ِ نداشته ات را مسح مي كند؟

مي بيني؟!...

هنوز هم گمان مي كنم پائيز است و قرار است تو بيايي... 

بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند... 

مي بيني؟!... تقويم من تنها يك فصل دارد!!!

به ديوارها بنگر... 

مي بيني ديوار هاي كوچه  پراز خط هاي گذر زمان است؟

ديگر ديوارها جايي ندارند كه من خط نشان نيامدنت را بر پيكرشان نقش كنم!

مي دانم خاطري نيست تا خيالت را از سفر پاك كند،

لااقل به هواي ديوار هاي كوچه  باز گرد!!!