نويسنده : (کوچه گرد...) ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩

     برو اگه میخوای بری!

     دلت نسوزه واسه من...

     اینجوری که کلافه ای بدتره خب... دلو بکن!

     بکن دلو از این همه خاطره های روی آب...

     فکر کن ندیدیم ما همو،

     حتی یه بار... حتی تو خواب...

     راحت برو، یه قطره هم گریه نداره چشم من!

     اشکاشو پشت پای تو میخواد بریزه؛  دل بکن!

     من که نمی میرم اگه بخوای تو از اینجا بری

     چون می دونستم که تو از اول راه مسافری...

     شاید نفهمیدی که من،

     بی اون که تو چیزی بگی،

     سپردمت دست خدا، که بی خدافظی نری!

     غصه ی راهم رو نخور

     شاید همینجا بمونم...

     شاید به مقصد رسیدم

     خودم فقط نمی دونم!