نويسنده : (کوچه گرد...) ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦

چكاوكم، سلام

آره... منم! همون ديوونه!

همون خسته! همون سقف ويرونه!

مي خواهم باز هم بنويسم...

از خودم ، از خودت

از شكستم ، از شكستت

مي داني چند مهتاب آمد و رفت ولي تو نبودي؟

مي داني چند بار از اين كوچه گذشتم ولي باز هم نبودي؟

تو نيستي كه ببيني چقدر خسته ام!

چقدر دردمند اين روياي آشفته ام!

تو نيستي ولي صدايت هست

هنوز هم با صدايت كوچه و چكاوك را مي خوانم

هنوز هم وقتي مهتاب مي شود، ترا مي بينم

هنوز هم با صداي باران، صدايت مي كنم

مي شنوي؟ باران مي بارد...

يادت هست؟

نگراني ها ، دلواپسي ها ، شادماني ها...؟

يادت هست چگونه شروع شد قصه ما ؟

آدرس كوچه را برايم نوشتي

شعر خواندي، شعر نوشتي

بعد هم از آن كوچه گذشتي

و حالا، منه بي تو

درمانده نوشتن

درمانده گذشتن

نمي دانم! نمي دانم بي تو

به چه حالي بايد از كوچه گذشتن...