نويسنده : (کوچه گرد...) ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦

 

لحظه دیدار نزدیک است

 

باز من دیوانه ام ، مستم 
باز می لرزد دلم ، دستم
 
بازگویی در جهان دیگری هستم.
 
های ، نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ!
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست! 
و آبرویم را نریزی ، دل!
 

 

ای نخورده مست ،

                  لحظه دیدار نزدیک است...

                    

 

دارم میام، بندر!...

همون جایی که تو هستی!

همون جایی که تو با مهتابش آشنایی و درد دلها گفته ای!

همون بندری که ترو داره ...

همون بندری که ترو دیده ...

دارم میام... نمی دانم هستی یا نه؟!

ولی می توانم حست کنم!

     هنوز هستی، چون بندر هست! 

     چون مهتاب و باران و کوچه هست!

می توانم صدایت را بشنوم!

     هنوز صدایت تو گوشم هست!

     پشت کدوم سد سکوت، پر میکشی...

می توانم بخوانمت!

     هنوز نوشته هایت هست!

هنوز دلم برایت تنگ می شود...

هنوز هم .....، خیلی زیاد!

اون جمله رو یادت میاد؟!

بندر... دارم میام

غیر تو هیچی نمی خوام!