نويسنده : (کوچه گرد...) ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦

آنقدر اشکهایم را نوشتم
که تمام کاغذهایم خیس شدند
مثل آن گل سرخ دم صبح،
که با نوازشهای شبنم تر شد
مثل آن پرنده،
که دیدیم رفتنش را زیر باران
و خانه مقوایی من،
با زیربنایی از آبرنگ...
چتر دستانت هم،
محافظ  شعرهای من نبود
کوچک بود دلم،
ولی وقتی شکست
تکه هایش آنقدر بزرگ بودند
که باران هم
نتوانست آبشان کند!

شاید فردا
قاب نارنجی غروب دریا را
با هم دیدیم...
مرا بیاد آر
هنوز زنده ام
هر چند با قطره ای باران،
در غربت شبهای کوچه...

 

خسته ام دیگر
از این همه دلتنگی
این همه انتظار،
برای رسیدن به بستر خیال
و هماغوشی با مهتاب...
نمی خواهی برگردی
میدانم،
و به خاطر نداشتنت
هیچکس مجازات نشد

جز سایه ای در کوچه

که به ماندن محکوم شد...

چه میدانی آشنا
آن سایه
من بودم...

               (کوچه گرد...)