نويسنده : (کوچه گرد...) ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

درک تنهایی و دلتنگی ام

یک دنیا صبر می خواست و مهر

و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتی

ای معنی سبز تمام کلام ناگفته ام،

تو را تا هنگامی که نفسی در کنج سینه باشد

با همه وجود

و با دستان خالیم

به خاطر خواهم داشت... 

 

آسمان هم مهربانی نگاهت را وام گرفته

در ترنم باران و نم اشکت غم پاکی نهاده

اما دیدگان این همیشه غصه دار

باران چشمان تو را تاب ندارد

پس با دستان مهربانت

زدودن اشکها را برایم به ضیافت بخوان

تا بگویم با این لبهای ترک خورده از عطش عشق

تو را تا آن هنگام که جانی در بدن باشد

به خاطر خواهم داشت...