نويسنده : (کوچه گرد...) ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦

یادم نمی رود

غریبانه ترین شبی را

که به خوابم آمدی

شبی که تمام شعرها

برایت نوحه می خواندند

و درختان همه از

گریه های رقیه ات

خیس بودند...

یادم نمی رود

شبی که به مادرت زهرا قسم می خوردم

و تو زیبای هستی را

فریاد می زدم...

ای پسر فاطمه، دریاب مرا

دریاب مرا،

تورا به ناله های زینبت

که از گوش زمین و زمان بیرون نمی رود.

دریاب مرا،

تورا به آن چشمهای سرخ ناقه ای

که از گریستن باز نمی ماند.

دریاب مرا،

مرا که هنوز نمی شناسمت.

آه، چه کنم

که چون محتشم

شبهای محرمت را نمی سرایم

چه کنم، ناتوانی رنجورم

چه کنم؟

به راستی مرد می خواهد

مرد می خواهد تا برایت بسراید

بگذار فقط بگریم

و احساس طوفانی ام را

با زمزمه ی نام تو

آرام کنم

برای من

سعادت گریستن کافی است

کافی است...

                                    (کوچه غریب)