نويسنده : (کوچه گرد...) ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦

شايد امشب بگريزم، شايد

و به هر تنگ سفالي بزنم

نقش دلم!

شايد اين كوزه گران فهميدند

چشم بي خواب و خمارم، شايد

آه اي روح پريشان و اسير

با خودت عهد مبند

كه شبت روز شود!

آخر اين گريه  تورا مي پاشد

شايد امشب بگريزم، شايد

دل آشفته ندارد آرام

ديگر از شعر بدم مي آيد!

هرچه خواهي تو بخند

بر تو اي كاغد و خط

نفرين باد!

بشنو حرف مرا

به خودت هيچ نيار

چه كنم درد مرا مي پاشد

شايد امشب بگريزم، شايد

 

پيكر چوبي من را متراش

ديگر از من،

چه خواهي ساخت؟

كوره اي داغ  زاندوه و فراق؟

آدمك، پنجره، يا فاجعه را؟

بيش از اينها متراش

شاعرم كردي و بس

بيش از اينها متراش

 

بي خودي صورت خود مي تابد

دل سرما زده و لجبازت

دو قدم مانده كه عاشق بشوي

مي روم، هر چه سرت مي آيد!

شايد امشب بگريزم، شايد

و به گيتار زمان

بدهم آه لبم

شايد آواز بفهمد، شايد...

   

                                     (کوچه غریب)