نويسنده : (کوچه گرد...) ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

می شنوی، باران را...؟

چه بی تابانه می بارد بر این شهر

می شنوی، ضربان قلبم را...؟

چه نومیدانه می کوبد بر این در

هر دو فریادت می کنند

هر دو دل تنگند برایت

یادت هست،

چگونه شروع شد قصه ما ؟

با یه آواز چکاوک

دل سپردیم ما به رویا...

رفتیم و رفتیم و رفتیم

بی خبر از کار دنیا!

چه شبها کز برایت

خواب و رویا را رها کردم

به یادت،

باران را نگاه کردم

برای دیدن رویت،

کوچه گردی کردم و از پا نیفتادم...

یادت هست؟

و حالا منم و این کوله بار جدایی ها

خسته از تنهایی و تن ها

مانده ام در انتظار

تا کی رسد فصل بهار

         

 

    می شنوی؟ هنوز می بارد و می بارم

    هنوز نگاهم به آسمان است...

                                             (کوچه گرد...)