نويسنده : (کوچه گرد...) ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

داشتم فکر می کردم به ماندن و رفتنت،
نفهمیدم چه شد ... دیدم رفته ای! 

 

بعد یک دفعه دلم خواست همه ی باورهای تلخم را بریزم دور؛
      "عشق در نرسیدن است. با وصل، عشق می میرد."
نفرین به باورهایم!

 
بعد یک دفعه دلم خواست همه ی فاصله ها را پاک کنم؛
      "همیشه فاصله ای هست"
نفرین به فاصله!
بعد نگاه کردم، دیدم چه تنها شده ام. دیدم چه قدر دلم هوایت
را کرده است...