بیگانه...!

 

کنار نهر تنهایی

من و یاد تو و آن بی وفایی

من و شعر و تب و... گاهی نسیمی!

بیا بشنو سخنهایم

تو هم بیگانه ای با غم!

تو ای محبوب پیشینم!

به یادت مانده آن شب

چه ها کردی با رویای شیرینم؟

تو رفتی و ندانستی

که دل فنجان چینی نیست!

جدایی بود و ماند و تا ابد جاریست...

 

گمان کردی که رفتی و دلم

خاموش می ماند؟

گمان کردی که بارانی نمی بارد؟

ندیدی آن چراغ آسمانی،

چه روشن بر سر کار است!

ندانستی  چرا این گونه هایم

خیس و نمدار است؟!...

 

تو ای محبوب پیشینم!

که یادت، تا قیامت

مانده در فکر پریشانم...

بدان بعد تو، مهتاب همچنان زیباست

و خورشید دلم

گرمی ده فردا و فرداهاست...

                                    (کوچه گرد)

 

/ 38 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهاجر

تو ای محبوب پیشینم! که یادت، تا قیامت مانده در فکر پریشانم... بدان تا آخر عمرت نمیبخشم تمام لحظه های سبز عمرمرا که کردم من برای تو تلف آخر چه میخواهی تو از جانم دگر چیزی نمانده تا تو بستانی نمی بخشم ترا ای سنگ دل کاش میماندی تا ابد تنهای تنها

سوشیانت(مهتاب)

سلام.غصه دارم کردی پسر خوب.ولی چه باید کرد.کار دنیا همینطور شده.[گل][گل]

سعیده

خلاصه كلي حال كردي با اين دقت نه؟![نیشخند][نیشخند] ولي خوب من دليلتو قبلو نميداارم! چون اونجوري اصلا تو تو هيچيم نميشه! تازه بهتر خونده ميشه![چشمک] (الان معني ِ اين جمله رو فهميدي دقيقا؟![نیشخند]) راستي چرا پست نميذاري پس؟؟/[گریه][نیشخند]

لیلا

سلام حالتون خوبه؟ انتظارتون به سر رسیده یا نه[چشمک]

هلو!!!

ولی دل من مث فنجان چینی بود .... وقتی شکست دیگه بند زدنش آسون نیست جای ترکش میمونه[ناراحت]