شب ، مهتاب ، من و تو...

دیشب با خیال تو به مهتاب سفر کردم
از کنار شاخه بید زمان، از یاد تو گذر کردم
این بار باز نگاهت، همچون صدایت، غم پنهانی داشت
زخم های دیرنت سرپوشی از پریشانی داشت...


من با خیال تو، دیشب از جاده ی بی انتهای شب گذر کردم
این بار باز هم از حسادت به مهتاب نظر نکردم
بی تو مرا، مهتاب رنگی دگر است
                          زلف های پریشان شب برایم غم دگرست
بی تو، شب برایم کابوسی از آخرین نگاه توست
چشمان پرشور تو در شب برایم فانوس راه
باز کابوس رفتن تو در خیالم نقش می بست
با زلفی پریشان ، با زخم دیرینت، سوار بر دوش باد
و کابوس رفتنت مرا به آتش کشید...


بی تو بودن و بی تو به مهتاب نگاه کردن
                          برایم درد و کینه و آه و حسرت...


دیشب با خیال یاد تو
شب را به صبح سر کردم
این بار هم باز از روی خجالت به تو نظر نکردم
بی تو بودن و بی تو به مهتاب نگاه کردن،

                          برای من کابوسی از رفتن دیرینه توست...

/ 8 نظر / 3 بازدید
درسا

عوضش کردم ...... واقعا شرمندم .... عجبا ....

مهدی معارف

سلام دوست خوبم ممنون از دعوتت لذت بردم از خوندن وبلاگت لينک همين وبلاگ رو اضافه کنم؟؟؟؟

بارون

سلام خوشحال شدم که دوباره برگشتی

بارون

من بدون تو از آسمان بارانی گذشتم من بدون تو دانه های اشکم را می شمارم من بدون تو با تنهايی در می آميزم من بدون تو نيستم و تو بدون من به اشک های من لبخند می زنی

غريب اشنا

اميدوارم هميشه کوچه شما روشن ومهتابی باشه موفق باشی