عذاب...

     وقتی می گذرم

     و رد پاهای به جا مانده از گذرت

     بر کوچه ی خاطراتمان را می نگرم،

     عذاب می کشم!

     که چرا کوچه ی ما بن بست نبود!

     تا مجالی باشد برای بازگشت تو

     و رد پاهایی دوباره...

 

/ 11 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شبنم

ها چند لحظه هنگ بودم تا بگیرماااااا [دست]

مهتاب

کارتون عالیه خیلی مرسی اولین باری بود اسم خودمو search کردم فکر نمیکردم وبلاگهای خوشگلی باشه[لبخند]

محمد

این روزا حالم زیاد خوش نیست امشب اتفاقی وارد وبلاگتون شدم .آهنگ و مطالب خیلی به دلم نشست بهتون تبریک میگم وبلاگ بسیار پرباری دارین. بی زحمت اگه میشه آهنگو برام ایمیل کنین. ممنون میشم

شیرین

حس عجیبی دارم از بازگشت ب وبلاگت اما خوشحالم ک هنوز هستی و می نویسی من برگشتم نمی دونم می شناسی یا نه .... زیبا بود

لیلام

دلتنگی ام از این رد پای گزنده آشنا کرد مرا با کوچه تو! درد ما آدمها چه شبیه است به هم!

رها

خوبی مجید عزیز ؟ [گل]

رها

این پستت واقعا محشر بود خوندمش یادم به شعر سیب حمید مصدق افتاد

هلو!!!

نوشته هات پخته تر می شن خوشحالم از رشد قلمت موفق باشی دوست عزیز