سایه...

     ابرها که امدند،
     ترا گم کردم،

     دیگر ندیدمت!

     پشت حصارها هم نبودی

     و یا کنار درخت...

     درخت هم تنها بود!

    
     چشمانم خیس شدند

     نمی دانم

     چرا وقت گریه ی ابرها نیستی؟
     باران
می گفت
     ترا از آفتاب بخواهم!
     و من

     منتظر تمام حرفهای باران

     منتظر آفتاب...

    
     آهای آفتاب،

     سایه ام را به من برگردان!

   

                          (کوچه گرد...)

/ 38 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید

سلام مجید نانزنینم ! خوبی عزیز؟ وه چه چقدر خوشحالم کردی با حضور زیبا و نابت ! وسپاس بخاطر لطف نگاهت ... و ممنونم بابت بذل توجه و عنایتت ... مجید عزیزم ! نقدت را دوست دارم زیرا که بسیار دقیق و ظریفانه نوشتی ... آری مجید عزیزم , مفعول بدرقه می کنی " چشمهای نفسها " ست . ممنونم از دقتت .. شاد و تندرست باشی و جام وجودت سرشار از حس ناب ! خدانگهدار . [گل][گل]

Amir

ســـلام ... اگه اینطوریه من آرزو میکنم هیچ وقت سایه ام بر نگرده همیشه آفتابم پشت ابر بمونه

Amir

قشنگ می نویسی ..... امیدوارم هیچ وقت با احساست بازی نکنن هیچ وقت..... یا علی مـــــدد

hosna

انتظار شیرین...انتظاری به وسعت همه لحظه های خوب و بد برای رسیده به او. منم به روزم

جوجو

سلام هستی مرصی از ارسال اجازه[لبخند]

چکاوک

هر سال توی آلبوم داریوش یه شعر مخصوص من و تو هست ...انگار داریوش اونو برای من و تو میخونه ... مثل همون چکاوک که اولین بار من و تورو باهم آشنا کرد و بعد از اون من شدم چکاوک قصه ات ... امسال هم این شعر رو دوتامون دوست دارم و من با شنیدن این آهنگ بیشتر از همیشه به یادت می افتم ...... مرا به بند میکشی از این رها ترم کنی... زخم نمی زنی به من که مبتلا ترم کنی...

پــریـــا ( آواز پــری هاااا )

سلااممم دوست خوبم خوبی؟ آپ زیباات رو هم دیدم . و عاالی مثل همیشه مرسی که سر زدی بهم . و اینکه کامنت های کوچه گرد هیچوقت گم نمیشه حتی در میون شلوغیه کامنت هام [لبخند] شاد بااشی [گل][گل] اگه دیر سر میزنم شرمنده . آخه مهمون داریم [لبخند]

شبلی

چقدر دیر به دیر دستی به سر و گوش «کوچه» میکشی!

جلال

سلام بسیار زیبا بدون تعارف