نگاه من، صدای تو...

 

نگاه می کنم به تو

که بهترین ترانه ای،

و در مسیر کوچه ها

چه بی قرار چکیده ای...

نگاه می کنم ولی

چه آفتاب روشنی

میان آن نگاه توست

که آب می کند مرا...

           "چه آتش نهفته ای!!!

 

نگاه من به دست تو

به آن قلم که گفته ای،

همیشه بغض می کند!

و می چکد به دفتری

که با دلت سروده ای...

نگاه می کنم ولی

چرا فقط نگاه تو

صدا می کند مرا؟...

           "چه فکر عاشقانه ای!!!

 

       

                                              (کوچه گرد...)

 

/ 23 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسنی

سلام......بله درسته.......چرا که خوش حال نباشم.....ممنون از حضور سبزت.....

نگار

سلام...مرسی که اومدی....

مهاجر

سلام به مهتابی ترین کوچه خدا ممنون که اومدی این دوت وبلاگ که اومدی هر دوش خونه مهاجر اما رنگ و بوشون فرق میکنه از اینکه هر دوتا رو با قدمهات زینت دادی بازم بهم سر بزن

مهرزاد

سلام بر آرامش سلام بر قدم های آرام سلام بر سکوت سلام بر کوچه مهتاب سلام بر رهگذرهاش که همهشون صمیمین سلام بر اونها که حتی خوابند و از کوچه مهتاب فقط خاطرهای کودکی شون به یادشون هست . همیشه کنار پنجره مینشستم و واسه مهتاب و کوچه ش دست تکون میدادم می دونستم که منو نمیبینه اما حالا اونم فقط واسه من لبخند زد ..

رویا

شلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام من آپیدم بدوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

مهرزاد

نگاه می کنی به من که آخرین ترانه ام تو کوچه ها واسه شما سرودنم شاید با خوندنم دل هاتون آبی بشه یاد غریبه ها کنید قبل از خوابیدن یه نگاه تو کوچه ها کنید واسه اونها که سر پناهی ندارند واسه چند ثانیه شده دعا کنید اگه دوست داشتی دلت رو وقتی که دعا میکنی اشک میریزی واسه همه دلسوزی میکنی بازم شبها وقتی هوا مهتابی نیست یواشکی تو کوچه سرک بکش نکنه ببینتت آخه اون آخری که فقط رویایی واسه دل تو هم تو دفترش یه شعر داره.

ِDeadMan از قصر

انتهای این کوی اشک چشمانم تا پیشانی تو به کوچه ای ختم می شود که بن بست است اگه تمایل داری تبادل لینک کنیم خبرم کن

مهرزاد

بازم لبخند زد باور میکنی من رو نگاه کرد باور میکنی دستشو فقط واسه من تکون میداد باور میکنی ؟ همه نگاهم میکردند منتظر بودند من خجالت کشیدم بازم رد شد و نوشته من دوباره توی دست خودم جا مونده بود خدا کنه این بار از دست اشکهام سالم بمونه یعنی بازم میاد به دیدنم یعنی باز م میشناستم میبینتم دستشو بازم واسم تکون میده خدایا تو میدونی من مینویسم خیلی بد اما میبینم شبها قلم رو برمیداری ....

متین

نگاه می کنم به تو که در دلم نهفته ای زآتشین نگاه خود به غمزه ای سوزانده ای نگاه می کنم به تو که با نثار جوی خون همه جهان به پای تو نشانده اند چشمه ای... بسیار زیبا بود اینو جدی میگم اونقدر روی من تاثیر گذاشت که فی البداهه این شعر بالا رو گفتم البته برا ی شما خیلی قشنگتر بود منتظرتون هستم اگر مایل بودید همدیگه رو لینک کنیم[گل]