تمنای محال...

     گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت 
                                       یادگاران تواند...
     رفتهای اینک و هر سبزه و سنگ
                               در تمام در و دشت 
                                      سوگواران تواند...
     در دلم آرزویآمدنت می میرد
     رفته ای اینک ، اما آیا 
                      باز بر می گردی ؟

     چه تمنای محالی دارم،

                    خنده ام می گیرد....

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

سلام مرسی از دعوتتون راستش مدتيه تو کوچه پس کوچه های ذهن سرگردونم بازم ميام اگه پيدا شدم حتما

رسول

سلام کوچه جان نمی دونم اينترنتون چه مشکلی داشت که اين چند وقت همه اش مطالب قبلی تون رو می ديدم و برای اون کامنت می ذاشتم ... امروز تازه اينهمه مطلب جديد و شعرهای قشنگتون رو ديدم پاينده باشی

رها

سلام ديگه از اين شعرا بدم می ياد..از مهتابه خودم هم داغونم م..اين دفعه مهم...حتما بيا خيلی به کمک احتياج دارم مرسی

رها

آپم* بيا مجيد مرسی

رسول

راست می گين .. ديروز هم موقع کامنت گذاشتن همين تو فکرم اومد دلم می خواد دوباره هر وقت اومدين بهم بگين که هنوز هم فيلتر هستيم يا نه ... آخه برای من که هيچی نشون نمی ده و خيلی طبيعی باز می شه ... البته شادی هم که محلات هست يه چيزايی از فيلتر شدن می گفت قربانت

رها

دستت درد نکنه ديگه آقا مجيد انقد ترسيدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ژس من که دارم می کشم چيکا کنم؟؟؟؟؟؟ قلبم شکست من جدی منتظر کمکم ها!!!

رضا

انتظار آمدنت را دارم می دانم انتظاری عبث است اما با این حال چشم به راهت می مانم... سلام زیبا می نویسید موفق باشید

ه*ن

من عاشق این شعر حمید مصدقم. بیشترشو حفظم... آبی، خاکستری، سیاه...